دسته‌ها
ادبیات و نشر آخرین خبر اخبارپایگاه داستان آثار ادبی اخبار

داستان تازه «سیدمهدی شجاعی» درباره امام حسین (ع)

بقاع خبر: در آستانه تولد حضرت حسین علیه‌السلام، داستانی از کودکی امام سوم با عنوان «برنده کیست در این مسابقه؟»، نوشته سیدمهدی شجاعی در ۳۲ صفحه رحلی بیاضی، توسط انتشارات کتاب نیستان وارد بازار نشر کودک و نوجوان شد.

«برنده کیست در این مسابقه؟»، روایتی است داستانی درباره بخش و صحنه‌ای از حوادث پس از واقعه عاشورا در شهر شام و در مجلس یزید. روایتی داستانی از مواجهه سفیر کشور روم در شهر شام با یزید پس از مشاهده بی‌حرمتی وی نسبت به سر بریده حضرت سید الشهدا (ع).

سیدمهدی شجاعی که پیش از این آثار بسیاری در قالب داستان برای نوجوانان و کودکان درباره اهل بیت (ع) و امامان شیعه تالیف کرده است، در این اثر، روایتی کم‌تر شنیده شده از مواجهه پیامبر اکرم (ص)، امام علی (ع) و حضرت فاطمه(س) با حسنین در کودکی را روایت می‌کند تا با این روایت، تصویری عظیم از عمق فاجعه رخ داده در عاشورا را به تصویر بکشد.

«برنده کیست در این مسابقه؟» برای مخاطب نوجوان نوشته شده است و اقتضائات سنی آن‌ها را در انتقال ساده و صمیمی و بی‌حاشیه و به دور از اغراق به خوبی در خود رعایت کرده است. داستان بسیار ساده و با شروعی تکان‌دهنده آغاز می‌شود. در ادامه اما روایتی شیرین از ماجرای مواجهه حسنین با یکدیگر و با خانواده خویش دستمایه‌ای برای انتقال ضربه نهایی داستان توسط نویسنده می‌شود، ضربه‌ای که مظلومیت خاندان پیامبر در سال شصت هجری و مصیبت واقعه عاشورا را به زیبایی به تصویر می‌کشد.

این کتاب با تصویرگری فرهاد جمشیدی نیز همراه شده است. جمشیدی در سابقه کاری خود تصویرگری بیش از ۴۰۰ کتاب را داراست و در این اثر سعی کرده با تلفیق هنر تصویرسازی مینیاتوری با تخیل در تاریخ که البته توام با پایبندی به آن است، مخاطب را مبهوت توان خود در بازسازی و بازخوانی این رویداد کند.

هنر تصویرگری او در این اثر برای تصویرکردن زیبایی و شرارت در دو وجه عینی و ماورائی بروز داشته است که در بخش ماورایی آن تصویرسازی او از شیاطین و فرشتگان در این کتاب به تاثیرگذاری دو چندان این متن منجر شده است.

منبع: خبرآنلاین

دسته‌ها
اخبارپایگاه داستان آثار ادبی اخبار

حکایت قنبر غلام علی بن ابیطالب…

جوان کافری عاشق دختر عمویش شد،عمویش یکی از روسای قبایل عرب بود.
جوان کافر رفت پیش عمو و گفت: عموجان من عاشق دخترت شده ام آمدم برای خواستگاری….
عموگفت:حرفی نیست ولی مهر دختر من سنگین است…!
جوان کافر گفت:عموجان هرچه باشد من می پذیرم.
عموگفت:در شهر بدیها (مدینه)
دشمنی دارم که باید سر او را برایم بیاوری آنوقت دختر از آن تو…!!
جوان کافر گفت:عمو جان این دشمن تو اسمش چیست…؟!
عمو گفت :اسم زیاد دارد؛ ولی بیشتر او را به نام علی بن ابیطالب می شناسند…
جوان کافر فورا اسب را زین کرد با شمشیر و نیزه و تیر و کمان و سنان راهی شهر بدی ها (مدینه) شد…
به بالای تپه ی شهر که رسید دید در نخلستان جوان عربی در حال باغبانی و بیل زدن است. به نزدیک جوان عرب رفت
گفت:ای مرد عرب تو علی را میشناسی …؟!
جوان عرب گفت:تو را با علی چکار است…؟!
جوان کافر گفت :آمده ام سرش را برای عمویم که رئیس و بزرگ قبیله مون است ببرم چون مهر دخترش کرده است…!
جوان عرب گفت: تو حریف علی نمی شوی …!!
جوان کافر گفت :مگر علی را میشناسی …؟!
جوان عرب گفت :بله من هر روز با او هستم و هر روز او را می بینم..!
جوان کافر گفت :مگر علی چه هیبتی دارد که من نتوانم سر او رااز تن جدا کنم…؟!
جوان عرب گفت:قدی دارد به اندازه ی قد من هیکلی هم هیکل من…!
جوان کافر گفت:خب اگر مثل تو باشد که مشکلی نیست…!!
مرد عرب گفت:اول باید بتوانی من را شکست بدهی تا علی را به تو نشان بدهم…!!
خب حالا چی برای شکست علی داری…؟!
جوان کافر گفت:شمشیر و تیر و کمان و سنان…!!
جوان عرب گفت:پس آماده باش..
جوان کافر خنده ای بلند کرد و گفت: با تو با این بیل میخواهی مرا شکست دهی …؟! پس آماده باش..شمشیر را از نیام کشید
جوان کافر گفت: اسمت چیست…؟!
مرد جوان عرب جواب داد عبدالله…!!
(بنده خدا) و
پرسید نام تو چیست…؟!
گفت:فتاح ،و با شمشیر به عبدالله حمله کرد…
عبدالله در یک چشم بهم زدن کتف و بازوی جوان کافر را گرفت و به آسمان بلند کرد و به زمین زد وبا خنجر خود جوان کافر خواست تا او را بکشد که دید جوان از چشمهایش اشک می آید…
جوان عرب گفت: چرا گریه میکنی…؟!
جوان کافر گفت:من عاشق دختر عمویم بودم آمده بودم تا سر علی را ببرم برای عمویم تا دخترش را به من بدهد حالا دارم بدست تو کشته میشوم…
مرد عرب جوان کافر را بلند کرد و گفت بیا با این شمشیر سر مرا ببُر و برای عمویت ببر…!!
جوان کافر گفت :مگر تو کی هستی …؟!
جوان عرب گفت منم (( اسدالله الغالب علی بن ابیطالب )) که اگر بتوانم دل بنده ایی از بندگان خدا را شاد کنم ؛حاضرم سر من مهر دختر عمویت شود..!!!
جوان کافر بلند بلند زد زیر گریه و به پای مولای دو عالم افتاد وگفت :من میخواهم از امروز غلام تو شوم یاعلی
پس👈فتاح شد 👈قنبر غلام علی بن ابیطالب…
یاعلی تو که برای رسیدن جوانی کافر به آرزویش سر هدیه کردی …یا علی ما دوستداران تو مدتیست گرفتار انواع بلاها و بیماریها و …شده ایم ترا به حق همان غلامت قنبر دستهای ما رو هم بگیر… هر چقدر از روایت لذت بردی بفرست بر جمال پر نور مولا امیرالمومنین علی (علیه السلام )صلوات…
یاعلی مدد