کدخبر : 26213 |

ولی عهد شهید ؛ حضرت امام رضا (ع) 


غاصبین خلافت ، چه آنها که از بنی امیه بودند و چه بنی عباس، بیشترین وحشت و نگرانی را از جانب خاندان علی علیه السلام داشتند؛ از این رو فرزندان بزرگوار علی علیه السلام ، همواره مورد شکنجه و آزار خلفای وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت می رسیدند. امام رضا (ع) تنها امامی است که خلیفه وقتش با اظهار علاقه به تشیع جهت  استفاده از موقعیت علمی و اجتماعی آن حضرت ، ایشان را به شهادت رساند . 

به گزارش پقاع خبر از دانشنامه اسلامی : سفر امام رضا (علیه السلام) در سال ۲۰۰ هجری به خراسان و پذیرش ولایتعهدی مأمون خلیفه عباسی، یکی از اتفاقات مهم تاریخ تشیع است. قبول ولایتعهدی توسط امام رضا علیه السلام در پی اجبار و تهدید مامون صورت گرفت و امام شرایطی را برای قبول ولایتعهدی تعیین نمودند که خودبخود مانع سوء استفاده مامون از آن گردید.

به خلافت رسیدن مأمون عباسی

زندگی مأمون سراسر کوشش و فعالیت و خالی از رفاه و آسایش آنچنانی بود، درست برعکس برادرش امین که در آغوش زبیده پرورش یافته بود. مأمون مانند برادرش اصالت چندانی برای خود احساس نمی کرد و نه تنها به آینده خود مطمئن نبود، بلکه برعکس، این نکته را مسلم می پنداشت که عباسیان به خلافت و حکومت او تن در نخواهند داد، از این رو خود را فاقد هرگونه پایگاهی که بدان تکیه کند می دید، و به همین دلیل آستین همت بالا زد و برای آینده به برنامه ریزی پرداخت. مأمون در علوم و فنون مختلف تبحر یافت و بر امثال خویش، و حتی بر تمام عباسیان، برتری یافت. برخی می گفتند: در میان عباسیان کسی دانشمندتر از مأمون نبود.»

غاصبین خلافت ، چه آنها که از بنی امیه بودند و چه بنی عباس، بیشترین وحشت و نگرانی را از جانب خاندان علی علیه السلام داشتند؛ کسانی که مردم ، و لا اقل توده انبوهی از آنها ، خلافت را حق مسلّم آنان می دانستند و علاوه بر این هرگونه فضیلتی را نیز در وجود آنان می یافتند. این بود که فرزندان بزرگوار علی علیه السلام ، همواره مورد شکنجه و آزار خلفای وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت می رسیدند. اما مامون پس از آنکه با شکست دادن و کشتن برادرش به خلافت رسید ، اظهار علاقه به تشیع کرد و تصمیم گرفت امام علیه السلام را به مرو، مقر حکومت خود، بیاورد و با آن حضرت طرح دوستی و محبت بریزد و ضمن استفاده از موقعیت علمی و اجتماعی آن حضرت، کارهای او را تحت نظارت کامل قرار دهد.

هدف مأمون از طرح مساله ولایتعهدی

به خوبى روشن است که واگذارى خلافت به یک علوى، آن هم در شرایطى که خلفاى عباسى ، علویان را به شدیدترین وجهى سرکوب مى ‌کردند، مى ‌تواند هر انسانى را درباره مأمون به اشتباه بیندازد. آنچه از ظاهر رفتار مأمون به دست مى‌ آید آن است که وى با ظرافت خاصى کوشید تا وانمود کند که در این اقدام، خلوص نیت دارد و از سر حق باورى نسبت به حق علویان و نیز علاقه وافرى که به امام رضا علیه السّلام دارد دست به این کار زده است. ظاهرسازى مأمون به اندازه‌اى ماهرانه انجام گرفت که حتى بعدها، آنگونه که اربلى به سید بن طاووس نسبت داده و خود نیز تمایل آشکارى بدان نشان داده، در مسأله شهادت امام، مأمون مبرى دانسته شده و به عنوان یک فرد شیعه و یا متمایل به امام شناسانده شده است![۱] البته به دلیل معتزلی بودن مأمون و این نکته که در تقابل اهل حدیث با معتزلیان ، معتزلیان را متهم به شعیه بودن می کردند ، می توان اتهام شیعه بودن مأمون را کار اهل حدیث دانست.

می توان با توجه به سخنان و سیره رفتاری امام رضا (ع) و مأمون در قبال مساله ولایتعهدی ، هدف مأمون از انجام این عمل را این گونه بیان کرد:

  1. جذب یاران و طرفداران امام: مأمون در برابر اعتراضى که از سوى هواخواهان حکومت عباسى در مسأله ولایتعهدى امام رضا علیه السّلام به او شد ، می گوید: «این مرد کارهاى خود را از ما پنهان کرده و مردم را به امامت خود مى‌ خواند. ما او را بدین جهت ولیعهد قرار دادیم که مردم را به خدمت ما خوانده و به سلطنت و خلافت ما اعتراف نماید[۲]».
  2. پذیرفتن مشروعیت عباسیان توسط علویان: با توجه به سخن مأمون اگر امام رضا علیه السّلام ولایتعهدى او را می پذیرفتند، الزاما مشروعیت خلافت بنى عباس را پذیرفته است. این نکته که علویان خلافت عبّاسیان را به رسمیّت بشناسند، خود امتیاز بزرگى براى آنها به حساب مى‌ آمد. بدین ترتیب اختلاف و دشمنى دیرینه ‌اى که میان این دو خاندان وجود داشت، خود به خود و به نفع عبّاسیان از بین مى‌ رفت.‌
  3. کنترل اعمال و رفتار امام رضا(ع): مأمون با ولیعد کردن امام، بهتر مى ‌توانست ایشان را کنترل نماید. به همین دلیل مأمون مراقبان و محافظان زیادى گذاشته بود تا اخبار امام رضا علیه السّلام را به وى برسانند. همچنین مأمون در قسمتی دیگری از سخنان خویش می گوید: «…همچنین ترسیدیم اگر او را به حال خود بگذاریم در کار ما شکافى به وجود آورد که نتوانیم آن را پر کنیم و اقدامى علیه ما بکند که تاب مقاومتش را نداشته باشیم.[۳]»
  4. کاسته شدن مقام و منزلت امام در نزد شعیانشان: خلافت و سیاست از نظر مردم، نوعى آلودگى تلقى مى‌ شد، وارد ساختن یک شخص مذهبی در آن، خود به خود باعث کاهش اثر وجودى او مى ‌گردد. این مسأله که زهد با خلافت نمى ‌سازد آن هم خلافت اشرافی که عبّاسیان بنیان‌ گذار آن بودند، موقعیت و منزلت امام را تنزّل مى ‌داد؛ از این رو به عنوان اعتراض، به امام گفته مى ‌شد: شما با آن همه اظهار زهد در دنیا چرا ولایتعهدى مأمون را پذیرفتید؟ امام مى ‌فرمودند: «خدا مى‌ داند که من از این امر چقدر کراهت داشتم.[۴]» اباصلت هروی در این باره می گوید: «ولایتعهدى را به امام واگذاشت تا به مردم نشان بدهد که او دنیا خواه است و بدین ترتیب موقعیت معنوى خود را پیش از آنها از دست بدهد.[۵]»
  5. سرکوب قیام های علویان: گرفتارى مأمون در مقابل قیام هاى علویان، از مسائلى بود که او باید به شکلى آن را حل مى ‌کرد، لذا در نامه‌ اى که بعدها به عبد الله بن موسى نوشت تا او را به جاى برادر ولایتعهدى دهد، چنین آمده: فکر نمى ‌کنم پس از واگذارى ولایتعهدى به امام رضا، کسى از آل ابى طالب از من بترسد.[۶]

سفر به خراسان

پس از آنکه مأمون تصمیم گرفت به امام پیشنهاد ولایتعهدی بدهد ، یکی از افراد خویش به نام رجاء بن ابی ضحاک را به مدینه فرستاد تا امام را به مرو محل اقامت مأمون بیاورد. اما امام در برابر این پیشنهادهای مأمون واکنش های نشان دادند از جمله :

  1. امتناع از خارج شدن از مدینه و رفتن به مرو: کلینى از یاسر خادم و ریّان بن صلت نقل کرده که: «وقتى کار امین پایان یافت و حکومت مأمون استقرار پیدا کرد، او نامه ‌اى به امام علیه السّلام نوشت و از آن حضرت خواست تا به خراسان بیایند. امام هرگز به درخواست او جواب مساعد نمى‌ دادند[۷]». اما مأمون پیوسته در این باره نامه نگارى مى ‌کرد تا آن که امام راه گریزى ندید. چرا که مأمون دست‌بردار نبود.
  2. روشن گری امام در هنگام وداع از مردم مدینهشیخ صدوق از معول سجستانى آورده: «زمانى که براى بردن امام رضا علیه السّلام به خراسان پیکى به مدینه آمد، من در آنجا بودم. امام به منظور وداع از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلم) وارد حرم شد، او را دیدم که چندین بار از حرم بیرون مى ‌آمد و دوباره به سوى مدفن پیغمبر بازمى‌ گشت و با صداى بلند گریه مى‌ کرد. من به امام نزدیک شده و سلام کردم و علّت این موضوع را از آن حضرت جویا شدم. در جواب فرمودند: من از جوار جدّم بیرون رفته و در غربت از دنیا خواهم رفت.[۸]»
  3. نبردن هیچ یک از اعضای خانواده خویش به دلیل نامعلوم بودن سرنوشت ایشان: از حسن بن على وشّاء نقل شده که امام به او فرمودند: «موقعى که مى‌خواستند مرا از مدینه بیرون ببرند، افراد خانواده ‌ام را جمع کرده و دستور دادم براى من گریه کنند تا گریه آنها را بشنوم. سپس در میان آنها دوازده هزار دینار تقسیم کرده و گفتم من دیگر به سوى شما باز نخواهم گشت.

چنین برخوردهایى بى‌ تردید مى‌ توانست کسانى را که درک درستى داشتند، به ویژه شیعیان را که در ارتباط مستقیم با امام بودند متوجه سازد که امام به اجبار این مسافرت را پذیرفته است‌ اند. به هر حال و با اصرار مأمون ، اما از راه مدینه به خراسان سفر کردند.

امام و ولایتعهدی

پس از آنکه امام به مرو رسیدند ، مأمون دستور داد تا از امام استقبال رسمى شود، بنا بر این نیروهاى مسلح با بقیه مردم براى استقبال از او خارج شدند در حالى که مأمون در صفّ مقدم استقبال کنندگان بود و با او سهل بن فضل و بقیه وزرا و مستشاران او بودند. مأمون با امام مصافحه کرد و به ایشان خوشامد گرمى گفت، و براى حضرت خانه بزرگى را اختصاص داد که همه چیز در آن از خدم و حشم و سایر مایحتاج آماده بود و خیلى زیاد مواظب ایشان بودند.

پیشنهاد خلافت به امام

مأمون رسما خلافت را به امام عرضه کرد و از حضرت درخواست کرد که آن را به عهده بگیرد و گفت: «اى فرزند رسول خدا، من برتری تو را شناختم و علم و زهد و تقوا و عبادت تو را درک کردم و مى‌ بینم که تو شایسته ‌ترى به خلافت تا من.»

اما امام کاملا از قصد مأمون ، کسى که براى رسیدن به مقاصد سیاسى خود از هیچ کوششى فروگذار نمى‌ کرد و برای رسیدن به خلافت برادرش را کشته بود و بغداد را ویران کرده بود ، آگاهى داشتند.

امام جواب قاطعى به مأمون دادند که موجب خشم او شد. ایشان فرمودند: «اگر این خلافت مال تو است جایز نیست خودت را خلع کنى و لباسى را که خدا به تو پوشانده به دیگرى بدهى، و اگر خلافت مال تو نیست چیزى که مال تو نیست جایز نیست آن را به من بدهى.»

مأمون سرانجام با تهدید به امام گفت: «چاره ‌اى ندارى جز قبول این امر.»

اما امام جواب دادند: «من این کار را هرگز با میل انجام نخواهم داد.»

ذو الرئاستین (فضل بن سهل) این وضع را تحسین می کند و می گوید: «وا عجبا! من دیدم که مأمون امیر المؤمنین امر خلافت را به رضا واگذار کرد و دیدم که رضا به او مى‌ گوید: «توان انجام آن را ندارم»، و من هیچ‌گاه خلافت را از اکنون ضایع‌تر ندیدم.»

تحمیل ولایتعهدی به امام

پس از آنکه امام پیشنهاد خلافت از سوی مأمون را رد کردند ، مأمون به حضرت پیشنهاد ولایتعهدی را داد و در این پیشنهادش بسیار مصر بود. اما تمام راه هاى سیاستمدارانه ‌اى که مأمون براى قانع کردن امام رضا علیه السلام در پذیرفتن ولایت‌عهدى دنبال کرد به بن بست رسید. بنابراین امام را در صورت نپذیرفتن ولایتعهدی تهدید به مرگ کرد. او امام را احضار کرد. وقتى امام حضور یافتند، گفتگوهایى بین آنها رد و بدل شد. سپس امام به او فرمودند: «به خدا من هرگز دروغ نگفته ‌ام از زمانى که خداى متعال مرا خلق کرده است، و من از دنیا براى دنیا گوشه‌ گیرى اختیار نکرده‌ ام، و من قصد تو را مى ‌دانم».

مأمون فورى پرسید: چه قصدى دارم؟

امام از او امان خواست تا حقیقت را بصراحت بگوید و مأمون گفت: به تو امان دادم.

امام انگیزه مأمون را از سپردن ولیعهدى به او توضیح داد و فرمود: از این طریق تو مى ‌خواهى مردم بگویند که على بن موسى الرضا خود را از دنیا کنار نکشید بلکه دنیا بود که خود را از او کنار کشید، آیا نمى‌ بینید چگونه ولیعهدى را به طمع رسیدن به خلافت قبول کرد؟

مأمون خشمگین شد و به امام بانگ زد: تو همیشه مرا به کارى وادار مى‌کنى که از انجامش متنفرم، و گویى از قدرت و شوکت من باک ندارى و خود را ایمن مى ‌دانى. به خدا قسم باید ولیعهدى را قبول کنى، یا اینکه تو را به قبول آن مجبور مى ‌کنم. تو باید این کار را بکنى وگرنه گردنت را می زنم.[۹]»

امام علیه السلام به خدا تضرّع کردند و فرمودند: «خدایا، تو نهى کردى از اینکه من با دست خودم خویشتن را به هلاکت اندازم، و من مجبور شدم. من اگر ولیعهدى را قبول نکنم از طرف عبداللّه مأمون کشته مى‌ شوم. من مجبور شدم همان طور که یوسف و دانیال علیهما السلام به وسیله طاغوت زمانشان مجبور شدند که ولایت را بپذیرند. خدایا، پیمانى نیست جز پیمان تو، و ولایتى براى من نیست جز از طرف تو. پس مرا براى اقامه دینت و زنده کردن سنّت پیامبرت موفق کن، که همانا تویى مولا و یارى دهنده، و تو بهترین مولا و خوب یارى کننده‌اى هستى.[۱۰]»

شروط امام برای پذیرش ولایتعهدی

امام رضا علیه السلام براى مأمون شرایطى را متذکر شد که حاکى از عدم رضایت او به ولایت‌عهدى است و اینکه مجبور به قبول این منصب بوده است. این شرایط به شرح زیر است:

  1. احدى را به عنوان والى در کار دولتى منصوب نکند.
  2. هیچ کس را عزل نکند.
  3. هیچ رسمى را نقض نکند.
  4. در امور دولتى مشاورى از دور باشد[۱۱].

این شروط نشان مى ‌دهد که امام نمى ‌خواست مسئولیت وضع موجود و کارهایى را که از طرف حکومت اعمال مى‌ شود را به عهده بگیرد و کسانى گمان کنند که آن حضرت نظارت و یا دخالتى در امور دارد، در این صورت طبعا کسى او را متهم نمى ‌کرد، زیرا مسائلى که در کشور مطرح شده و دستوراتى که به مرحله اجرا در مى ‌آمد، به پاى خود مأمون گذاشته مى ‌شد و این امتیاز بزرگى بود که امام علیه السّلام موفق شد از مأمون گرفته و بدین ترتیب مانع از آن شود که به خاطر حضورش در تشکیلات ، بدنامى براى خود فراهم کند. از این رو خود مى ‌فرمود: «من در این موقع داخل نشدم، مگر مانند داخل شدن کسى که از آن خارج است.[۱۲]»

مأمون نیز با وجود این که شرایط فوق با اهدافش مغایر بود و نیّت او را بر ملا مى‌ ساخت با آن موافقت کرد. پس از آنکه امام ، ولایتعهدی مأمون را پذیرفتند ، این امر را در سندی رسمی نوشتند و امام و مأمون آن را امضا کردند ، در حالی که بزرگان کشوری و لشکری عباسی ناظر بر آن بودند[۱۳].

بیعت با امام رضا(علیه اسلام)

مأمون جهت عقد بیعت براى امام رضا علیه السلام یک جشن عمومى ملّى برگزار کرد و در آن وزرا و بزرگان دولت و فرماندهان قواى مسلحه و بقیه مردم و در پیش روى آنها علویان و عباسیان بودند و این در روز سه شنبه دوم ماه مبارک رمضان سال ۲۰۱ هجرى بود[۱۴].

مأمون بر کرسى خلافت نشست و براى امام رضا علیه السلام دو پشتى بزرگ گذاشته بودند که به مجلس مأمون چسبیده بود و عمامه ‌اى بر سر داشت و شمشیرى به خود آویزان کرده بود. و مأمون به پسرش عباس دستور داد که با امام بیعت کند، و او نخستین کسى بود که بیعت کرد و بعد مردم بیعت کردند. اما بیعت مردم با امام علیه السلام هیچ شباهتى به بیعت با امویان و عباسیان نداشت، زیرا امام علیه السلام دستشان را بلند مى‌ کردند و با پشت دست به صورت خودشان مى ‌مالیدند و با روى آن به صورت بیعت کنندگان، و مأمون از این جریان خرسند بود و گفت: دستت را براى بیعت دراز کن. امام علیه السلام پاسخ دادند:رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله این گونه بیعت مى ‌کردند.

مأمون مقررات و دستورهاى مهمى به مناسبت انتخاب امام رضا علیه السلام به عنوان ولیعهد صادر کرد که به شرح زیر است:

  1. اعطاى حقوق کامل سالانه سربازان
  2. ترک لباس سیاه که لباس عباسیان بود و پوشیدن لباس سبز
  3. ضرب درهم و دینار به نام امام رضا علیه السلام

ضرب سکه به اسم امام

پس از فرمان مأمون مبنی بر ضرب سکه با نام امام رضا (علیه السلام) ، سکه هایی به صورت زیر ضرب شدند:

  1. درهم: در وسط آن نوشته شده: «لا اله الّا اللّه وحده لا شریک له» ، نوشته دورش: «للّه الامر من قبل و من بعد و یومئذ یفرح المؤمنون بنصر اللّه»، نوشته پشتش: «اللّه، محمّد رسول اللّه المأمون خلیفه اللّه مما امر به الرّضا»، نوشته اطرافش: «محمّد رسول اللّه ارسله بالهدى و دین الحقّ لیظهره على الدّین کلّه و لو کره المشرکون».
  2. دینار: در روى اصلى آن نوشته شده بود: «لا اله الّا اللّه وحده لا شریک له»، و در محیط آن نوشته شده بود: «بسم اللّه، این دینار در سمرقند در سال ۲۰۲ ضرب‌ شده است»، و در اطرافش نوشته شده بود: «امر قبل و بعد و روزى که مؤمنین به نصرت خدا خوش‌حالند براى خداست»، و در وسط پشت آن نوشته شده بود: «اللّه، محمد رسول خداست، مأمون خلیفه خداست در آنچه امیر الرضا على بن موسى بن على بن ابى طالب را ولیعهد مسلمین کرد»، و در اطراف مرکز پشت سکه نوشته شده بود: «محمّد رسول اللّه ارسله بالهدى و دین الحقّ لیظهره على الدّین کلّه و لو کره المشرکون».

عصر ولایتعهدی امام

دیدار با شعرا

گروهى از شعراى برجسته عرب در آن زمان امام رضا علیه السلام را دیدار کردند و پست ولیعهدیش را تهنیت و تبریک گفتند. از جمله آنها یکى شاعر بزرگ دعبل خزاعى بود، کسى که علیه ظلم و جور قیام کرده و بیانگر رنج مظلومین و محرومین بود، و دیگرى شاعر الهام‌بخش، ابراهیم بن عباس صولى، نابغه زمان خود در نظم و نثر، و نیز ادیب و شاعر بزرگ رزین بن على، دوست دعبل خزاعى بود. دعبل در آن مجلس اشعار خود موسوم به تایئه را خواند. امام به پاس شعرهایی که این شعرا خواندند ، هدیه هایی به آن ها دادند. از جمله دادن ده هزار درهم به همراه یک جامه به دعبل و ده هزار درهم به ابراهیم بن عباس.

شورش زیدالنار

زید بن موسی برادر امام ، به شورشى که ابو السرایا با داعیه محمد بن ابراهیم حسنى برپا کرده بود پیوست و از جانب ابو السرایا حاکم ولایت اهواز شد و به سوى اهواز رهسپار گردید. چون به بصره رسید که در دست حاکم عباسى بود، خانه‌هاى بنى عباس را آتش زد و از این جهت به «زید النار» معروف و ملقّب شد. چون شورش ابو السرایا متوقف گردید زید پنهان شد، پس حسن بن سهل او را تعقیب نمود و بر او ظفر یافت و او را زندانى کرد و همچنان در زندان بود تا ابراهیم بن مهدى معروف به «ابن شکله» پیروز شد. پس بغدادیان به زندان هجوم بردند و زید را آزاد کردند و او به مدینه رفت و مردم را به بیعت با محمد بن جعفر فرا خواند. مأمون لشکرى فرستاد و شورش را سرکوب کرد و زید اسیر شد. وى را به نزد مأمون فرستادند، مأمون به او گفت: «اى زید، در بصره خروج مى ‌کنى و به جاى اینکه از خانه ‌هاى دشمنانمان از بنى امیه، ثقیف، غنى، باهله و آل زیاد آغاز کنى، از خانه ‌هاى پسر عموهایت (یعنى بنى عباس) شروع مى‌نمایى و آنها را به آتش مى‌ کشى؟»

زید به شوخى گفت: «اى امیر المؤمنین، اشتباه کردم از هر جهت. اگر بازگردم، این بار به آنها مى‌ پردازم.»

مأمون خندید و او را به نزد امام رضا علیه السلام فرستاد و به حضرت گفت: «من جرم او را به تو بخشیدم، خوب ادبش کن.»

زید را به نزد امام آوردند، امام به او فرمود: «واى بر تو اى زید! تو با مسلمانان بصره کردى آنچه کردى در حالى که ادعا مى ‌کنى فرزند فاطمه دختر پیامبر صلّى اللّه علیه و آله هستى. به خدا، پیامبر خدا سخت ‌تر از همه مردم نسبت به تو خواهد بود.[۱۵]»

نماز عید فطر

مأمون از امام رضا علیه السلام درخواست کرد که با مردم نماز عید بخواند و بعد از نماز خطبه بخواند تا دل عموم را مطمئن کند و آنان فضل او را بشناسند. امام از اجابت خواست مأمون امتناع کرد و به او گفت: «شروطى را که بین من و تو بوده است مى ‌دانى و آن عدم دخالت من در هر کارى از کارهاست.»

مأمون گفت: «من مى ‌خواهم به این وسیله دل توده مردم و لشکریان و شکرگزاران این امر محکم شود و دلهایشان مطمئن گردد و به فضلى که خدا به تو عطا کرده است اقرار کنند.» مأمون بر این کار اصرار ورزید و امام ناچار به اجابت آن شد ولى با او شرط کرد که براى نماز طورى خارج شود که جدّش رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و جدّش امیرالمؤمنین على علیه السلام خارج مى‌شد.

روز عید تمام بزرگان و تمام مردم خارج شدند و منتظر خروج امام علیه السلام بودند. امام غسل نمودند و عمامه سفید بر سر بستند و دو طرف تحت الحنک را تا روى سینه خود بین دو کتفش رها کردند و به خدّام خود نیز گفتند چنین کنند، و سپس عصایشان را در دست گرفتند و با این حالت متواضعانه خارج شدند. حضرت سر مبارکشان را به سوى آسمان بلند کردند و چهار تکبیر گفتتند. سپس امام بر در ایستادند و چهار تکبیر دیگر گفتند و فرمودند: «اللّه اکبر على ما هدانا، اللّه اکبر على ما رزقنا من بهیمه الانعام الحمد للّه على ما ابلانا».

مردم در حالى که صدایشان به تکبیر بلند بود به دنبال امام راه افتادند. امام بزرگوار علیه السلام با پاى برهنه راه مى ‌رفتتند و در هر ده قدمى‌ مى‌ ایستادتند و چهار بار تکبیر را تکرار مى‌ کردتند. مردم خیال مى‌ کردند آسمان ها و زمین و دیوارها جواب مى ‌دهند، و تمام مرو یکپارچه تکبیر می گفتند.

چون این خبر به مأمون رسید سخت هراسان شد. فضل بن سهل به نزدش رفت و گفت: اى امیر المؤمنین، اگر رضا به این طریق به مصلّى برسد، فتنه در بین مردم پدید آید. رأى بر این است که از او بخواهى تا برگردد. بنابراین مأمون یکى از مأمورانش را فرستاد و از امام خواست که برگردند. پس حضرت کفش هاى خود را خواستتند و آن را پوشیدند و بدون اینکه با مردم نماز بخوانند، برگشتند.[۱۶]

طلب باران توسط امام

باران مدتى بود که بر مردم نباریده بود. بعضى از اطرافیان مأمون و مخالفین حضرت‌ رضا علیه السلام شروع به یاوه ‌گویى کرده، گفتند این از شومى على بن موسى است. چون این خبر به مأمون رسید ، نزد حضرت آمد و تقاضا کرد که ایشان نماز استسقاء (طلب باران) بخواند تا خدا بارانش را بر مردم ببارد. امام به او پاسخ داد: «من این کار را در روز دوشنبه انجام مى ‌دهم.»

مأمون دلیل آن را پرسید. حضرت پاسخ دادند: چون جدّم رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) را در خواب دیدم که جدّم امیر المؤمنین على علیه السلام نیز با او بود، به من فرمود: «پسر جانم، تا روز دوشنبه صبر کن، آنگاه به صحرا برو و از خداوند طلب باران کن، خداوند براى مردم باران خواهد فرستاد. و به آنان خبر ده آنچه را خداوند عزیز به تو بنمایاند که مردم بدان آگاه نیستند از موقعیت وجود تو در میان آنان، تا تو را بشناسند و علمشان درباره تو زیاد شود و به فضل و مقام تو در نزد خداى عزّ و جل آگاه گردند.»

چون روز دوشنبه رسید حضرت روى به صحرا نهاد، و مردمان جمله بیرون آمدند و همه مى‌ دیدند. آن جناب به منبر رفت و حمد و ثناى الهى به جا آورد و آنگاه فرمود: «اى پروردگار من، تویى که حق ما اهل بیت را عظیم مقرر داشتى تا مردم به امر تو دست به دامان ما شوند و از ما یارى طلبند و امیدوار به کرم تو باشند و رحمتت را بجویند و به احسان تو چشم دوزند و بخششت را طلب نمایند. پس سیراب کن ایشان را به بارانى پرسود، فراگیر، بى‌ وقفه و بى‌ درنگ، و بى ‌ضرر و زیان ، که ابتدایش پس از بازگشتن ایشان به منازل و قرارگاه هایشان باشد.»

ناگاه بادها وزیدن گرفت و بدین سبب ابرها به وجود آورد و آسمان به رعد و برق افتاد، و مردم به جنبش افتادند. گویى قصد فرار از باران را داشتند. حضرت رضا علیه السلام فرمود: «اى مردم، آرام باشید، صفوف را به هم نزنید. این ابرها از آن شما نیستند، به سوى فلان بلد مى ‌روند.»

ابرها همه رفتند و نباریدند، سپس ابرى دیگر آمد که شامل رعد و برق بود. باز مردم از جا حرکت کردند، امام باز فرمودند: «بر جاى خود آرام باشید، این ابر نیز براى شما نیست. به فلان بلد مى‌ رود و براى اهل آنجا مى‌ بارد.» و پیوسته ابرها آمدند و رفتند تا ده قطعه ابر، و حضرت هر کدام را مى‌ گفت: «این مربوط به شما نیست، این از آن اهل فلان شهر است. شما حرکت نکنید و بر جاى خودتان آرام بمانید و آشوب نکنید»، تا اینکه براى بار یازدهم ابرى پدید آمد. این بار امام فرمود: «این ابر را خداوند عزّ و جل به سوى شما برانگیخته، پس او را به جهت تفضّلى که بر شما کرده است سپاس گویید. اکنون برخیزید و به قرارگاه ها و منزل هاى خود بروید، و این ابر بالاى سر شماست و نمى ‌بارد تا به خانه‌ ها و منازل خود برسید، آنگاه باریدن مى ‌گیرد و آن مقدار بر شما خیر مى‌ بارد که شایسته کرم خداوندى و سزاوار شأن و جلال اوست.»

حضرت این را بگفت و از منبر به زیر آمد، و مردم بازگشتند، و ابر همچنان بود و نمى ‌بارید تا همگان نزدیک منازل خود شدند، آنگاه به شدت شروع به باریدن کرد، و رودها و استخرها و گودالها و صحراها را همگى آب فرا گرفت، و مردم شروع به تبریک و تهنیت گفتن به فرزند رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله کردند به سبب کرامتى که خداوند عزّ و جل بدو مرحمت فرموده بود و مى‌ گفتند: این از کرامات این امام بزرگوار است‌.[۱۷]

نگرانی عباسیان از محبوبیت امام

در محافل و مجالس راجع به دعاى امام رضا علیه السلام و درخواست باران او صحبت بود که خدا به دعاى او باران سنگینى فرستاد، از این رو بینى عباسیان و عمّالشان ورم کرد و ناراحت شدند و غیظ و غضب کردند، و برترى علویان آشکار شد و فهمیدند که آنان نزد خداى متعال منزلت والایى دارند.

عباسیان نگران بودند که با این منزلتی که امام در میان مردم دارند ، قدرت را از دست دهند به همین دلیل شروع به اعتراض به مأمون کردند. مأمون در پاسخ به آنها گفت: «این مرد (یعنى امام) مخفیانه مردم را به امارت خود مى‌خواند، ما خواستیم او را ولیعهد خود کنیم تا اینکه دعوتش براى ما باشد و مردم را به سوى ما بخواند و با قبولى ولایت عهد، اعتراف به خلافت ما کرده باشد و ملک و پادشاهى را از آن ما بداند، و کسانى که گول او را خورده و مفتون او شده‌اند بدانند و اعتقاد پیدا کنند که آن درست نبوده و در حق به شک افتاده و سست بشوند و بدانند که آنچه مدعى بوده، در کم و زیاد نادرست است و امر خلافت با رضاى ضمنى او از براى ما و مخصوص ماست نه براى او، و ما ترسیدیم که اگر او را بر آن حال رها کنیم به نحوى بر ما رخنه کند و نوعى شکاف ایجاد نماید که نتوانیم آن را جلوگیریم، و از ناحیه او بلایى به سر ما آید که طاقت تحمل آن را نداشته باشیم. حال که او را ولیعهد خود کردیم و مرتکب خطایى شدیم و با بلند نمودنش خود را مشرف بر هلاک کردیم، اکنون جایز نیست در امر او سستى به خرج دهیم و احتیاج داریم که اندک اندک فرودش آریم تا در نظر ملت جلوه دهیم که او لیاقت این امر را ندارد، سپس فکرى به حالش کنیم‌ که مادّه بلا را از ما قطع کند و از فکرش خلاص شویم.[۱۸]»

پانویس

  1.  کشف الغمّه، ج ۲، ص ۲۸۲- ۲۸۳
  2.  عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۶۷- ۱۶۸
  3.  عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۶۷- ۱۶۸
  4.  بحار الانوار، ج ۴۹، ص ۱۳۰؛ علل الشرایع، ص ۲۳۸؛ حیاه الامام الرضا، ص ۲۴۴
  5.  عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۲۴۱
  6.  مقاتل الطالبیین، ص ۶۲۸؛ افرادى از علویین که در پایان قرن دوم هجرى شورش کردند عبارت بودند از: محمد بن ابراهیم بن اسماعیل که ابو السرایا فرماندهى که سپاهش را بر عهده داشت؛ ابراهیم بن موسى بن جعفر در یمن؛ زید بن موسى بن جعفر در بصره. نک: مسند الامام الرضا، ج ۱، صص ۵۰- ۵۱
  7.  الکافى، ج ۱، ص ۴۴۸؛ مسند الامام الرضا، ج ۱، ص ۶۴
  8.  عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۲۱۸
  9.  امالى صدوق، ص ۴۳؛ عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۴۰٫
  10.  عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۱۹٫
  11.  عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۱۹
  12.  عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۳۸
  13.  صبح الاعشى، ج ۹، صص ۳۶۲- ۳۶۶٫
  14.  عیون التواریخ، ج ۳، ص ۲۲۱٫
  15.  تنقیح المقال، ج ۱، ص ۴۷۱
  16.  اصول کافى، ج ۱، صص ۱۸۹- ۱۹۰٫
  17.  عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۶۹
  18.  عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۶۹

منابع

  • حیات فکرى و سیاسى ائمه، رسول جعفریان، انتشارات انصاریان، قم،۱۳۸۱ ش‌ ، نوبت چاپ ششم‌.
  • پژوهشى دقیق در زندگانى امام رضا علیه السلام، ترجمه حیاه الامام الرضا(ع) ، باقر شریف قرشى / مترجم سید محمد صالحى‌ ، جلد دوم ، انشارات اسلامیه ، تهران ، ۱۳۸۲ ش.

 

کلمات کلیدی : امام رضا(ع) ، مامون ، ولایتعهدی ، بنی عباس ، بنی امیه

 

مربوطه به : اخبارپایگاهاخبار

کلمات کلیدی: , , , ,

کانال تلگرام بقاع نیوز امامزادگان

RSS

دیدگاه شما :