روایت زندگی فرزانه ابویسانی و رضا دامرودی اولین شهید مدافع حرم سبزوار
- شناسه خبر: 11416
- تاریخ و زمان ارسال: 26 تیر 1395 ساعت 11:39
- نویسنده: تحریریه بقاع خبر

حکایت زندگی مجاهدانی که روانه دفاع از حرم اهل بیت می شوند ، شنیدنی و خواندنی است . شور وشوق زندگی در ذره ذره وجودشان موج می زند . اما ، شوق دفاع از حریم اهل بیت از چنان جاذبه ای برخورداراست که با همه علاقه اشان به همسر و فرزند روانه می شوند .به سلامت باز می گردند یا به درجه جانبازی نایل می شوند و یا در جنات عدن ماوا می گزیند .
شنیدن این حکایت ها ما را به این باور می رساند که لیلی و مجنون افسانه ای تنها متعلق به گذشته نبوده وعشق های زمینی نمونه ای از عشق های حقیقی و آسمانی است . حکایت زندگی کوتاه فرزانه ابویسانی و رضا دامرودی از فروردین ۹۲ تا مهر ۹۴ نمونه ای است از زندگی شیرین ولذت بخش که روایت گرش با اشک و بغضی های ممتد ان را بازگو می کند .
آغاز آشنایی ، ازدواج و اعزام به سوریه :
دانشگاه جوین درس میخواندیم ؛ رضا سال آخرگیاه پزشکی بود و من سال اول مدیریت صنعتی . آذر۸۹ با هم آشنا شدیم، ۱۷ دی ۹۱ آمد خواستگاری، ۱۷ اسفند همان سال عقد کردیم و ۱۱ فروردین ۹۲ ازدواج. از بعد ازدوجمان یازدهم هرماه برام پیام تبریک میفرستاد. سا ل ۹۳ بود که تصمصم گرفت برود سوریه . یک روز بهم زنگ زد و گفت : میخواهد خبر مهمی به من بدهد، خیلی خوشحال بودم . با خودم فکرکردم حتما اتفاق مهمی برای زندگی مان افتاده . اما وقتی گفت کارش درست شده و میخواهد به سوریه برود خیلی ناراحت شدم و نمیدانستم باید چه جوابی بدهم، فقط گفتم برای چه میخواهی بروی که رضا گفت آقا امر کرده، بعد گفت به خاطر حضرت زینب(س) و بچههای آنجا میروم.
روزهای بعد که رضا برای آموزش به مشهد می رفت ، کارم شده بود گریه کردن و تلاش برای منصرف کردنش از رفتن به سوریه . بههیچوجه فکر شهادتش به ذهنم خطور نمیکرد، اما تحمل دوریاش را نداشتم و گریه میکردم، رضا هم میگفت فقط دو ماه میمانم.
قبل از اعزام رضا به سوریه دنبال خانه میگشتیم تا جابهجا شویم، من میدیدم که او از یک طرف شوق رفتن دارد و از طرف دیگر نگران مسائل زندگی و دختر کوچکمان است. یک روز به من گفت از حضرت زینب و ابوالفضل خواستهام کمک کنند که بروم، اما نمیدانم با این مشکلات چه کار کنم. با این حال وقتی دیدم عزم رضا برای رفتن جدی است به او گفتم برو و مطمئن باش که مثل کوه پشت تو هستم. این را که گفتم رضا گفت خیالم راحت شد و حالا با آرامش میروم.
۱۵ مهر ۹۴ رضا عازم سوریه شد و ۲۵ مهر در حلب، منطقه ابتین به شهادت رسید .
بر تن نمودن ردای شهادت
آخرین دفعه ای که به من زنگ زد . گفت حالش خوب است، اما جایی میرود و تا یک هفته نمیتواند زنگ بزند، قول داد بعد از یک هفته تماس بگیرد. ۲۷ مهر که یکشنبه بود از اول صبح بی قرار بودم و منتظر تماس رضا. ساعت ۹ صبح همسر یکی از همرزمان او به من زنگ زد و گفت شوهرم تماس گرفته و من صدای آقا رضا را هم شنیدهام، حال هر دو خوب بود و قرار است تا شب به تو زنگ بزند. این را که شنیدم خیالم کمی راحت شد، اما شب که رضا زنگ نزد دوباره نگران شدم، چون محال بود رضا امکان داشته باشد و با من تماس نگیرد. فردای آن روز بازهم رضا تماس نگرفت، آن موقع «نوحهای کاروان آهسته ران» از تلویزیون پخش میشد و من پابه پای آن اشک میریختم و به خودم گفتم اگر رضا شهید شود من چه کار کنم. من بارها به رضا گفته بودم اگر تو نباشی من هم نیستم، همیشه هم دعا میکردم که خدایا اول من بروم و نبودن رضا را نبینم.
عصر همان روز بود که ازسپاه تماس گرفتند و گفتند میخواهیم به شما سربزنیم، من هم خانه را آماده کردم و منتظر ماندم. بعد جمعیت زیادی وارد خانهمان شد، با چهرههای ناراحت، کسی هم حرف نمیزد. الان که فکر میکنم چهرههای آنها نشان میداد که چه خبری آوردهاند، اما در آن لحظات اصلا دلم نمیخواست شهادت رضا را باورکنم یا درموردش فکر کنم. بعد همسر همرزم رضا آهسته به من گفت که آقا رضا زخمی شده و دستش تیرخورده. دیگر نمیفهمیدم چه کار میکنم، به آقایان گفتم چرا به من نمیگویید رضا زخمی شده که گفتند همسرت در بیمارستان تهران است و امشب میرسد مشهد. گفتم لااقل شماره بیمارستان را بدهید تا تماس بگیرم، اما گفتند بیهوش است و نمیتواند حرف بزند، ولی من دست بردار نبودم و اصرار میکردم تا این که یکی از آقایان شمارهای به من داد. با شماره تماس گرفتم و حال رضا را پرسیدم که شنیدم همسرم به کما رفته. البته بعدا متوجه شدم این شماره پزشک نبوده، بلکه شماره یکی از همان آقایان بوده.
نزدیک ساعت ۱۰ شب شده بود، همه فامیل آمده بودند خانه ما، من هم مدام به همان شماره زنگ میزدم و میشنیدم که رضا حالش خوب نیست و باید برایش دعا کرد. در تماس بعدی هم ایشان گفت شما حساب کنید رضا به احتمال ۹۰ درصد شهید شده است که گفتم مگر شما نمیدانید بچه رضا فقط یک سالش است، چرا این حرف را میزنید، من نمیخواهم او شهید شود. خلاصه با همین حال نزار ساعت ۳ صبح به سمت مشهد حرکت کردیم، چند ساعت بعد رسیدیم و رفتیم به سمت حرم.
تو حرم چشمم خورد به یک تابوت که دورش پرچم پیچیده بودند ولی بازهم باور نمیکردم و میگفتم امکان ندارد این رضا باشد.وقتی تابوت را درحرم طواف دادند و آوردند به معراج شهدا من نشستم جلوی تابوت و چشم دوختم به عکس رضا و به او گفتم یعنی این تو هستی که داخل تابوت خوابیدی. درِ تابوت را که باز کردند و چهرهاش را دیدم بهت زده شدم . آن لحظه بدترین لحظه عمرم بود، حتی وقتی جسد پدرم را دیدم این همه ناراحت نبودم. سرش تیر خورده بود. فقط تنها کاری که توانستم بکنم این که دست بکشم روی گونه سمت راست رضا، دیدم چقدر سرد است.
با خودم فکر کردم که اگر من از خودم ضعف نشان دهم این دشمن شاد میشود، برای همین خواستم به من خودکار بدهند، نشستم و روی پرچم دور تابوت این جمله را نوشتم: منتظر من و نیایش باش، تا ابد راه تو را ادامه میدهیم، بعد دیگر او را بردند.
زندگی بعد رضا
دیگه رضا نیست، خیلی دلتنگم، زندگی سخت است، دخترم کوچک و بزرگ کردنش به تنهایی سخت است. وقتی دخترم میگوید بابا نمیدانم چه جوابی به او بدهم و عذاب میکشم. هنوز فکر میکنم او کنار من است برای همین هروقت وارد خانه میشوم به رضا سلام میکنم.
یک بار در خواب او برایم نحوه شهادتش را توضیح داد، یک بار هم از او درباره شب اول قبر پرسیدم و رضا گفت نمیدانی چقدرخوب و آسان بود. بعد از این خواب خیالم خیلی راحت شد، خوشحال بودم که جای رضا خوب است.
شاکرم که اگر رضا از پیش ما رفته با شهادت رفته چون اگر مرگی غیر ازاین داشت من به هیچ عنوان نمیتوانستم با آن کنار بیایم.
رضا همیشه سالگرد ازدواجمان را جشن میگرفت، حتی ماهی یک بار روز یازدهم را به من تبریک میگفت و میشمرد که چند وقت است ازدواج کردهایم. برای همین در این سالگرد ازدواج که رضا در کنارم نبود بسیار ناراحت و دلتنگ بودم. همین شد که تصمیم گرفتم کیک و دسته گل سفارش بدهم و یازدهم فروردین را بر سر مزارش جشن بگیرم.هر چند همه حاضران بر سر مزار گریه میکردند، اما دوست داشتند حتی شده تکه کوچکی از آن بخورند یا به خانه ببرند.
همسر شهید همه بار دلتنگیها، سختیها، مسئولیتها، طعنهها، کنایهها و نگاهها را به دوش میکشد، زندگی برای این زنان آسان نیست، فقط امیدوارم در ازای این همه سختی قدری ازاجر شهید به همسران شهدا نیز برسد.آرزو دارم همانطورکه رضا میخواست دخترم را آبرومندانه بزرگ کنم و پیش همسرم سرشکسته نباشم.
انتهای پیام/








