کدخبر : 27952 |

حکایت قنبر غلام علی بن ابیطالب…


 حکایت جوان کافری  که عاشق دختر عمویش می شود و عمویش که یکی از روسای قبایل عرب بوده مهر سنگینی برای دخترش تعیین می کند.

جوان کافری عاشق دختر عمویش شد،عمویش یکی از روسای قبایل عرب بود.
جوان کافر رفت پیش عمو و گفت: عموجان من عاشق دخترت شده ام آمدم برای خواستگاری….
عموگفت:حرفی نیست ولی مهر دختر من سنگین است…!
جوان کافر گفت:عموجان هرچه باشد من می پذیرم.
عموگفت:در شهر بدیها (مدینه)
دشمنی دارم که باید سر او را برایم بیاوری آنوقت دختر از آن تو…!!
جوان کافر گفت:عمو جان این دشمن تو اسمش چیست…؟!
عمو گفت :اسم زیاد دارد؛ ولی بیشتر او را به نام علی بن ابیطالب می شناسند…
جوان کافر فورا اسب را زین کرد با شمشیر و نیزه و تیر و کمان و سنان راهی شهر بدی ها (مدینه) شد…
به بالای تپه ی شهر که رسید دید در نخلستان جوان عربی در حال باغبانی و بیل زدن است. به نزدیک جوان عرب رفت
گفت:ای مرد عرب تو علی را میشناسی …؟!
جوان عرب گفت:تو را با علی چکار است…؟!
جوان کافر گفت :آمده ام سرش را برای عمویم که رئیس و بزرگ قبیله مون است ببرم چون مهر دخترش کرده است…!
جوان عرب گفت: تو حریف علی نمی شوی …!!
جوان کافر گفت :مگر علی را میشناسی …؟!
جوان عرب گفت :بله من هر روز با او هستم و هر روز او را می بینم..!
جوان کافر گفت :مگر علی چه هیبتی دارد که من نتوانم سر او رااز تن جدا کنم…؟!
جوان عرب گفت:قدی دارد به اندازه ی قد من هیکلی هم هیکل من…!
جوان کافر گفت:خب اگر مثل تو باشد که مشکلی نیست…!!
مرد عرب گفت:اول باید بتوانی من را شکست بدهی تا علی را به تو نشان بدهم…!!
خب حالا چی برای شکست علی داری…؟!
جوان کافر گفت:شمشیر و تیر و کمان و سنان…!!
جوان عرب گفت:پس آماده باش..
جوان کافر خنده ای بلند کرد و گفت: با تو با این بیل میخواهی مرا شکست دهی …؟! پس آماده باش..شمشیر را از نیام کشید
جوان کافر گفت: اسمت چیست…؟!
مرد جوان عرب جواب داد عبدالله…!!
(بنده خدا) و
پرسید نام تو چیست…؟!
گفت:فتاح ،و با شمشیر به عبدالله حمله کرد…
عبدالله در یک چشم بهم زدن کتف و بازوی جوان کافر را گرفت و به آسمان بلند کرد و به زمین زد وبا خنجر خود جوان کافر خواست تا او را بکشد که دید جوان از چشمهایش اشک می آید…
جوان عرب گفت: چرا گریه میکنی…؟!
جوان کافر گفت:من عاشق دختر عمویم بودم آمده بودم تا سر علی را ببرم برای عمویم تا دخترش را به من بدهد حالا دارم بدست تو کشته میشوم…
مرد عرب جوان کافر را بلند کرد و گفت بیا با این شمشیر سر مرا ببُر و برای عمویت ببر…!!
جوان کافر گفت :مگر تو کی هستی …؟!
جوان عرب گفت منم (( اسدالله الغالب علی بن ابیطالب )) که اگر بتوانم دل بنده ایی از بندگان خدا را شاد کنم ؛حاضرم سر من مهر دختر عمویت شود..!!!
جوان کافر بلند بلند زد زیر گریه و به پای مولای دو عالم افتاد وگفت :من میخواهم از امروز غلام تو شوم یاعلی
پس👈فتاح شد 👈قنبر غلام علی بن ابیطالب…
یاعلی تو که برای رسیدن جوانی کافر به آرزویش سر هدیه کردی …یا علی ما دوستداران تو مدتیست گرفتار انواع بلاها و بیماریها و …شده ایم ترا به حق همان غلامت قنبر دستهای ما رو هم بگیر… هر چقدر از روایت لذت بردی بفرست بر جمال پر نور مولا امیرالمومنین علی (علیه السلام )صلوات…
یاعلی مدد

 

مربوطه به : اخبارپایگاهداستانآثار ادبیاخبار

کلمات کلیدی:

کانال تلگرام بقاع نیوز امامزادگان

RSS

دیدگاه شما :