حاج قاسم سلیمانی، شهید عبدالمهدی مغفوری را امامزادهی شهر کرمان لقب داده است
- شناسه خبر: 55240
- تاریخ و زمان ارسال: 8 تیر 1404 ساعت 11:01
- نویسنده: تحریریه بقاع خبر

به گزارش بقاع خبر: شهید عبدالمهدی مغفوری عاشق لباس پاسداری و سبز سپاه بود.از آنجایی که شهیدی که در معرکه به شهادت می رسد غسل و کفن ندارد لذا با همین لباس پاسداری تا لحظه مشایعت پیکر مطهرش تا قبر اذان می گوید و سوره کوثر را تلاوت می نماید حتی پوتین های شهید را هم در نمی آورند و همین گونه به خاک سپرده میشود. شهید مغفوری اسوه تقوی، پایگاههای بسیج را سفارتخانه امام زمان عجل الله لقب داده و هنگام ورود به پایگاه بسیج درب ورودی پایگاه را میبوسید.
مختصری از زندگینامهی شهید عبدالمهدی مغفوری
شهید عبدالمهدی مغفوری در تاریخ ۱۳۳۵/۱۱/۰۵ در کرمان و در خانواده ای تنگدست ولی متدین به دنیا آمد. پدرش برای دل مردم روضه می خواند و مخارج زندگی را از پشت دار قالی بافی فراهم می کرد. عبدالمهدی در سایه چنین خانواده ای رشد کرد و تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در کرمان به پایان برد. آنچه در این دوران او را از دیگر همسن و سالانش متمایز کرد پایبندیش به دینداری بود. او پس از پایان دوره دبیرستان در دانشسرا پذیرفته شد و در رشته برق فوق دیپلم گرفت. در همین زمان بود که به خدمت سربازی فرا خوانده شد و این روزها با اوج گیری انقلاب توأم بود،عبدالمهدی در این دوران سخت به مبارزات خود ادامه داد و پس از پیروزی انقلاب به کرمان بازگشت. با اینکه در دانشگاه پذیرفته شده بود با پوشیدن لباس سبز سپاه را ترجیح داد. او مدتی در کردستان بود و بعد از آغاز جنگ، تلاشش برای حضور در میدانهای نبرد و سازماندهی نیروها در استان کرمان،از او چهره ای مخلص و دلپذیر ساخته بود. عبدالمهدی در موقعیت فرماندهی در سطح لشکر 41 ثارالله و بسیج قرار گرفت و بیش از پیش در روند پر تلاطم نبرد سهیم شد. عملیات کربلای 4 آخرین عملیاتی بود که عطر نفسهای این پیرو حقیقی ائمه اطهار (ع) و امام راحل را به جان میخرید. عبد المهدی مغفوری در تاریخ ۱۳۶۵/۱۰/۵ جزیره ام الرصاص پاداش جهاد اکبر و اصغر خود را گرفت و ساکن کوچه پروانه ها شد. لینک کانال شهیدِ بابُ الحوائج https://eitaa.com/joinchat/3803447682Ce7a832c6f8

زهرا سلطان زاده همسر شهید عبدالمهدی مغفوری به بیان خاطراتی از این عارف شهید پرداخت : در روز خواستگاری و آشنایی اول با لباس خاکی وارد شد عبدالمهدی با یک موتور با لباس خاک آلود از ماموریت برگشته بود و با همان لباس آمد خانه ما تا از مادرم، من را خواستگاری کند. مادر و پدرم برای ازدواج من خیلی سخت گیر بودند. شهید در جلسه اول آشنایی که مادرم حضور داشت فقط قرآن می خواند و مادر از تلاوت او بسیار خوشش آمده بود و به من گفت: آقای مغفوری مرد زندگی است.
نشستن روی این قالی ها من را از یاد محرومان غافل می کند
وقتی ازدواج کردیم جهیزیه من تقریباً از وسایل قیمتی بودند و شهید مغفوری که متوجه شد از من خواست ظروف، پرده ها و قالی ها را تعویض کنیم. با درآوردن پرده های خانه، موافقت کردم. شهید روی قالی های خانه نمی نشست. می گفت: نشستن روی این قالی ها من را از یاد محرومان غافل می کند، او یک فرش ساده مانند حصیر تهیه کرده بود و یک گوشه خانه گذاشته بود و زمانی که در خانه بود روی این فرش می نشست.
سخنرانی که باعث اعزام دانشجویان و اساتید به جبهه شدند
شهید عبدالمهدی، مسئول تبلیغات جبهه بود و بیشتر در پشت جبهه خدمت می کرد و در سخنرانی هایی که در مجالس، دانشگاهها، مساجد انجام می داد عده زیادی را راهی جبهه می کرد. یادم هست سخنرانی در یک دانشگاه انجام داد، بعد از آن سخنرانی تقریباً کل دانشگاه و اساتید آن عازم جبهه شدند.
در مجالس سخنرانی نمی خواهم بفهمند که تو همسر من و اینها فرزندان من هستند
در اکثر مجالسی که سخنرانی می کرد، من و دو فرزندمان هم شرکت می کردیم. به ما می گفت: در مجلس به بچه ها اجازه نده پیش من بیایند. چون نمی خواهم بفهمند که تو همسر من و اینها فرزندان من هستند و خدای ناکرده به خاطر این که همسر مغفوری هستید توقع احترام داشته باشید و یا دیگران احساس کنند باید به شما احترام بگدازند. در مجالس شرکت می کردیم، بدون اینکه کسی متوجه باشد من و فرزندانم همراهی های آقای مغفوری هستیم.
همه زندگی ما در یک اتاق خلاصه می شد هیچ وقت در زندگی احساس کمبود چیزی را نداشتم
همه زندگی ما در یک اتاق خلاصه می شد که در خانه عموی ایشان ساکن بودیم. از هر وسیله ای که داشتم استفاده بهینه می کردم مثلاً از چمدان به عنوان میز. تمام وسایلمان در یک اتاق بود و وقتی دوستان شهید به دیدارش می آمدند با بچه ها در محوطه حیاط خانه قدم می زدم.
وقت کار من متعلق به بیت المال هستم و حق استفاده شخصی ندارم
همکارانش می گفتند در محل کار زودتر از همه می آمد و دیرتر از همه می رفت و در هفته چند ساعت برای خود “کسر کار” می زد. وقتی از او سوال می شد شما از همه زودتر می آید و از همه دیرتر می روید، چرا کسر کار؟ در جواب می گفت: در حین کار احتمال می رود یک لحظه ذهنم به سمت خانه، همسر و یا فرزندم رفته باشد، وقت کار من متعلق به بیت المال هستم و حق استفاده شخصی ندارم.
من اصلاً متوجه حضور فرزندمان نشدم
شهید در حین قرآن خواندن فقط جسمش در خانه بود. یک روز دخترم فاطمه در حین قرآن خواندن پدرش، هر چه از کول و کمر شهید بالا می رود و پدر را صدا می کند. شهید اصلاً متوجه نمی شد، اعتراض کردم درست است که قرآن می خوانید ولی جواب فرزندتان که این همه شما را صدا کرد را می دادید و ایشان گفت: من اصلاً متوجه حضور فرزندمان نشدم.
احترام به پدر و مادر
عبدالمهدی به پدر و مادر خیلی احترام می گذاشت و علاقه وافر به آنها داشت. هرگز ایشان در جلوی پدر خواب نبود. یک روز که پدرشان برای خواب می خواستند منزلمان بیایند، عبدالمهدی خیلی خسته بود و می گفت: باید بنشینم و خوابم نبرد که اگر پدر آمد من جلوی ایشان خواب نباشم. پدر ایشان آمد و جای پدر را انداخت، پدر که خوابید بعداً عبدالمهدی خوابید. همیشه در مقابل پدر ومادر دو زانو می نشست و هر وقت به دیدن آنها می رفت دستشان را می بوسید و وقتی هم خداحافظی می کرد باز دست آنها را می بوسید.
عبدالمهدی میوه ها را جدا نمی کرد هر چه به دستش می رسید داخل پاکت می گذاشت
وقتی به خرید میوه و سبزی می رفتیم، عبدالمهدی میوه ها را جدا نمی کرد هر چه به دستش می رسید داخل پاکت می گذاشت.می گفتم: چرا میوه های خوب جمع نکردید؟ در جواب می گفت: آن میوه فروشی که پول بابت اینها داده گناهی ندارد.
وقتی محو روضهی امام حسین علیهالسلام میشد
هر هفته توی خونه روضه داشتیم، وقتی آقا شروع می کرد به خوندن، تا اسم امام حسین (ع) میاومد حاجی رو میدیدی که اشکش جاری شده. حال عجیبی میشد با روضه امام حسین علیهالسلام انگار توی عالم دیگه ای سیر میکرد … یک بار وسطِ روضه، مصطفی رفته بود بشینه رو پاش متوجه بچه نشده بود، انگار ندیده بودش! گریهکنون اومد پیش من، گفت: «بابا منو دوست نداره هر چی گفتم جوابم رو نداد …» روضه که تموم شد، گفتم: «حاجی، مصطفی اینطوری میگه» با تعجب گفت: «خدا شاهده نه من کسی رو دیدم نه صدایی شنیدم…» از بس محوِ روضه بود
حاج قاسم سلیمانی، شهید عبدالمهدی مغفوری را امامزادهی شهر کرمان لقب داده است
شهیدی که حاج قاسم سلیمانی معتقد بود مزارش شفاخانه است و درباره اش گفت: «ما افتخار میکنیم به شهید مغفوری که امروز قبرش امامزاده شهر ماست، برای استان کرمان است؛ شهیدی که هیچ شبی نافله شبش قطع نشد.شهید عبدالمهدی مغفوری عاشق لباس پاسداری و سبز سپاه بود.از آنجایی که شهیدی که در معرکه به شهادت می رسد غسل و کفن ندارد لذا با همین لباس پاسداری تا لحظه مشایعت پیکر مطهرش تا قبر اذان می گوید و سوره کوثر را تلاوت می نماید حتی پوتین های شهید را هم در نمی آورند و همین گونه به خاک سپرده میشود. شهید مغفوری اسوه تقوی، پایگاههای بسیج را سفارتخانه امام زمان عجل الله لقب داده و هنگام ورود به پایگاه بسیج درب ورودی پایگاه را میبوسید.
لینک کانال شهید بابُ الحوائج https://eitaa.com/joinchat/3803447682Ce7a832c6f8
پاسدار شهیدی که مقام معظم رهبری مزارش را پنج مرتبه زیارت کرد
شهید عبدالمهدی مغفوری که مزارش از شهرهای شمالی و غربی ایران تا هزاران کیلومتر دورتر، زائر دارد. شهیدی که حاجت روا می کند و معمولا کسی دست خالی از سر قبرش برنمیگردد. شهیدی که قبل از تدفین ، سوره مبارکه کوثر را تلاوت نمود. شهیدی که هنگام تدفین ، از او صدای اذان گفتن شنیده شد. شهیدی که در سجده ها و قنوت نمازش ، دعای کمیل را می خواند. شهیدی که با همان لباس خاک آلود برگشته از ماموریت به خواستگاری رفت. شهیدی که روی قالی های خانه نمی نشست. می گفت: نشستن روی این قالیها مرا از یاد محرومان غافل می کند. شهیدی که در هفته چند ساعت برای خود “کسر کار” می زد. می گفت: در حین کار احتمال می رود یک لحظه ذهنم به سمت خانه، همسر و یا فرزندم رفته باشد، وقت کار، من متعلق به بیت المال هستم و حق استفاده شخصی ندارم. شهیدی که مقام معظم رهبری مزارش را پنج مرتبه زیارت کرده است .
کرامت سردار شهید عبدالمهدی مغفوری به فردی که بچه دار نمی شد
چند سالی بود ازدواج کرده بودم اما بچه نداشتم ابتدا هیچ اعتقادی هم در دل به شهدا نداشتم زندگیم متلاطم و در آستانه بر هم خوردن و جدا شدن از همسرم قرار گرفته بودم. ▪️قبلا شنیده بودم شهید مغفوری در گلزار شهدای کرمان مزارش همیشه شلوغ است و حاجت می دهد. با تمام نا امیدی که داشتم منی که قبول نداشتم در دل خود گفتم حالا امتحان می کنم و آمدم سر مزار شهید مغفوری خیلی خودمانی با او درد دل و صحبت کردم که کمکم کند تا مشکلم رفع شود. ▪️از وقتی که آمدم سر مزار شهید مغفوری حرف هایم را به او زدم چند روزی بیشتر طول نکشید که خبر مسرت بخش بارداری همسرم را شنیدم و هم اکنون دارای فرزند می باشم و اعتقاد دارم شهدا زنده هستند. به راویت از: آقای یعقوبی بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ لینک کانال شهیدِ بابُ الحوائج https://eitaa.com/joinchat/3803447682Ce7a832c6f8





