کدخبر : 18869 |

روضه شب سوم محرم ــ حکایت حُـرّ ؛ حماسه توبه و تصمیم :


داستان «حُـرّ بن یزید ریاحی» یکی از عجیب ترین و عبرت آموزترین وقایع عاشوراست. وی رادمردی پهلوان و سرداری نیرومند بود.

برخی او را “دلیرترین مرد کوفه” می دانستند. اهمیت این لقب آنگاه معلوم می شود که بدانیم کوفه شهری نظامی بود که به عنوان اولین دژ اسلام در برابر ابر قدرت اول آن زمان ــ یعنی امپراتوری ایران ــ بنا شده بود؛ لذا بیشتر ساکنان آن را سپاهیان و سرداران نامی عرب و عجم تشکیل می دادند.

هنگامی که به «عبیدالله بن زیاد» خبر دادند که امام حسین(ع) به عراق رسیده است، وی حـرّ را به همراه حدود ۱۰۰۰ سرباز فرستاد تا راه را بر ایشان ببندد و یا او را به دارالاماره ببرد.

هنگامی که حـرّ از قصر عبیدالله خارج شد صدایی از پشت سرش شنید که گفت: “ای حرّ! شادباش که به سوی خیر می روی.”. حـرّ به سوی صدا برگشت و کسی را ندید. با تعجب از خود پرسید: “این چه بشارتی بود؟ و در اینکه به جنگ حسین بروم چه خیری نهفته است؟!”.

در گرمای نیمروز، سپاه حـرّ به کاروان امام رسید. امام هنگامی که تشنگی آنان را دید به یاران فرمود: “به این جماعت و اسبانشان آب دهید”… و حتی وقتی مشاهده کرد که یکی از سربازان سپاه کوفه نمی تواند براحتی آب بخورد و آب از مشک بیرون می ریزد، خود برخاست و با دستان مبارکش وی را سیراب کرد… این مهر و عطوفت امام(ع) را ببینید و با آنچه همین سپاهیان کوفه با وی کردند مقایسه کنید. حسین(ع) اسبان آنان را سیراب کرد؛ اما آنها آب را از فرزندان حسین دریغ کردند…

تا تمامی لشکریان آب نوشیدند وقت نماز شد. امام از خیمه اش بیرون آمد، خطبه‌ای کوتاه خواند و گفت: “ای مردم! من نزد شما نیامدم تا وقتی که نامه‌های شما رسید و فرستادگان شما آمدند و گفتند نزد ما بیا که امامی نداریم. حال اگر بر همان عهد و پیمان هستید بگویید، و اگر بر عهدتان نیستید و آمدن مرا ناخوش دارید از همینجا باز می گردم”.

سپس به حـرّ فرمود: “می‌خواهی با اصحاب خود نماز گزاری؟” گفت: “نه، ما همه پشت سر شما نماز می خوانیم”.

امام پس از نماز به خیمه خود رفت و حـرّ نیز به جمع سپاهیان خویش برگشت. هنگام نماز عصر، دوباره امام بیرون آمد و نماز خواند و سپس روی به کوفیان کرد و فرمود: “ای مردم! اگر از خدا بترسید و حق را برای اهلش بدانید خدای تعالی بیشتر از شما راضی می‌گردد. ما اهل بیت محمد(ع) به تصدی امر خلافت از مدعیانی که این مقام از آن آنها نیست و با شما به ستم رفتار می کنند شایسته‌تریم. اما اگر ما را نمی پسندید و حق ما را نمی شناسید و رأی شما غیر از آن چیزی است که در نامه‌ها فرستادید و نمایندگان شما گفتند، از نزد شما بر‌می گردم”. حرّ گفت: “سوگند به خدا که من از این نامه‌ها و نمایندگانی که می‌گویی چیزی نمی‌دانم.” امام به یکی از همراهان گفت تا خورجینی را بیاورد که انباشته از نامه‌های کوفیان بود. امام، نامه ها به حـرّ نشان داد.حـرّ گفت: “من از کسانی که این نامه‌ها را نوشتند نیستم. به من دستور داده‌اند که وقتی تو را دیدم از تو جدا نشوم تا نزد عبیدالله به کوفه برویم».

امام به یاران و نیز زنان کاروان دستور داد که سوار شوند و فرمود: “باز گردید.” اما سپاهیان حـرّ راه برگشت را نیز سد کردند.

گفتگو میان امام و سپاهیان کوفه به نتیجه نرسید و سرانجام کاروان اهل بیت(ع) مجبور به فرود آمدن در سرزمین “کربلا” شد…

*  *  *

روز عاشورا رسید و هنگامه تقابل دو سپاه نور و ظلمت شد. امام حسین(ع) به کوفیان نهیب می زد و عهد آنان و قرابت خود را معرفی می کرد و نداد می داد: “أما من مغیث یغیثنا لوجه الله؟ أما مِن ذابّ یذبّ عن حرم رسول الله؟ ــ آیا فریادرسی هست که به خاطر خدا ما را یاری کند؟ آیا مدافعی هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟”…

حـرّ که وجدانی بیدار و روحی آزاده داشت، نزد «عمر بن سعد» رفت و گفت: “آیا واقعاً می خواهی با این مرد بجنگی؟!” عمر پاسخ داد: “آری!” حـرّ پرسید: “چرا پیشنهاد او را که می خواهد باز گردد نمی پذیری؟” عمر گفت: “اگر کار به دست من بود می پذیرفتم. ولی عبیدالله به این امر راضی نمی شود”.

اینجا بود که حـرّ فهمید یزیدیان برای کشتن امام(ع) مصمم هستند. از این فکر لرزه بر اندامش افتاد… در یک سوی میدان، فرزند پیامبر(ص) و خاندان وحی را می‌دید و در سوی دیگر دشمنان رسول خدا را؛ در یک سوی میدان بنده صالح پروردگار را می دید و در سوی دیگر خلیفه غاصبی را که علناً شراب می نوشید و محرّمات را حلال و حلال خدا را حرام می کرد؛ در یک سوی میدان عشق و شهادت را می دید و در دیگر سوی آن پلیدی و خیانت را؛ و در یک سو سعادت می دید و در دیگر سو شقاوت را…

حرّ اندیشه‌ای عمیق کرد و سرانجام تصمیمی گرفت که تا ابد بر تارک تاریخ خواهد درخشید…
او در حالی که فرمانده هزاران سوار بود به دنیا پشت پا زد و شهادت را برگزید…

حـرّ بن یزید به بهانه آب دادن به مرکب خود از لشکر یزید دورتر و دورتر و به خیمه‌گاه حق نزدیک‌تر و نزدیک‌تر شد.
«مهاجر بن اوس» که همراه حـرّ بود از وی پرسید: “چه فکری در سر داری؟ آیا می خواهی به حسین حمله کنی؟” حـرّ جواب نداد و لرزه تمام اندام او را گرفته بود. مهاجر گفت: “به خدا سوگند که تو را تا به حال در چنین حالتی ندیده‌ام. اگر از من نام دلیرترین اهل کوفه را می‌پرسیدند از اسم تو نمی گذشتم” حـرّ پاسخ داد: “والله خود را میان بهشت و دوزخ مخیّر می بینم، و اگر مرا پاره پاره کنند یا بسوزانند چیزی را بر بهشت نمی گزینم». آنگاه اسب خویش را تازاند و به سوی کاروان امام(ع) شتافت.

حـرّ، وقتی به امام(ع) رسید با ندامت دست بر سر گذاشت و گفت: “اللهم الیک أنبتُ فتب علیّ فقد ارعبت قلوب اولیائک و أولاد بنت نبیّک ــ خداوندا به سوی تو بازگشتم پس توبه مرا بپذیر زیرا من بودم که هول و هراس در دل دوستان تو و فرزندان دختر رسول تو افکندم».

سپس شرمگینانه به امام(ع) عرض کرد: «فدای تو شوم ای پسر رسول خدا! من بودم که راه بازگشت را بر تو بستم و عرصه را بر تو تنگ کردم؛ چرا که هرگز فکر نمی کردم این مردم پیشنهاد تو را نپذیرند و کار را به اینجا بکشانند. به خدا سوگند که اگر می دانستم چنین می شود هرگز راه را بر تو نمی گرفتم. اینک پشیمانم و از کرده خویش نزد خداوند توبه می کنم. آیا من امکان توبه دارم؟”

میهمان بودی تو اول من به رویت راه بستم /
چون ندانستم نباید راه بر مهمان بگیرم/

آمدم اکنون که قلب زینبت را شاد سازم/
تا که از زهرا به محشر سرخط غفران بگیرم/

آمدم تا اصغرت را عذرخواه خویش سازم/
آمدم تا اکبرت را دست بر دامان بگیرم

امام(ع) فرمود: “آری. خداوند توبه تو را بپذیرد! از اسب فرود آی.” حـرّ عرض کرد: “چون من نخستین کسی بودم که به رویارویی تو آمدم می خواهم پیش از همه، در مقابل دیدگان تو کشته شوم، شاید که در روز حساب دستم در دست جدت قرار گیرد”.

دست رد بر سینه ام مگذار و بگذر از خطایم/
تا به راهت سینه را در معرض پیکان بگیرم

امام حسین(ع) به حـرّ اذن جهاد داد. پس در مقابل حضرت ایستاد و خطاب به لشکر کوفه فریاد زد: “ای اهل کوفه! این بنده صالح خدا را دعوت کردید و وقتی نزد شما آمد او را رها کردید؟! به او گفتید ما در راه تو جانبازی می کنیم و وقتی آمد شمشیر بر او کشیدید و نمی‌گذارید در زمین پهناور خداوند به سویی رود؟ یهود و نصاری و مجوس از آب فرات می نوشند و شما او را و زنان و دختران و خاندان او را از آن محروم کرده‌اید؟! خداوند روز تشنگی بزرگ، شما را سیراب نکند چرا که پاس حرمت محمد را نداشتید”…

سپاه دشمن که تاب و تحمل سخنان حـرّ را نداشتند او را تیرباران کردند. پس حـرّ رجز خواندن آغاز کرد و همراه با «زهیر» به لشکر دشمن حمله نمود و بسختی جنگید و عده زیادی از دشمنان را کشت… تا اینکه دسته جمعی بر او حمله کردند و وی را به شهادت رساندند.

امام(ع) خود را به پیکر پاک حـرّ رساند و خطاب به او گفت: “ای حر! براستی همانگونه که نامت نهادند در دنیا و آخرت حـرّ (آزاده) هستی”. آنگاه با دستمالی سر حـرّ را که از آن خون جاری بود بست.

آری؛ امام حسین(ع) خود را به هر کدام از یارانش که شهید می شدند می رساند و پیکر پاکشان را در آغوش می کشید؛ اما دلها بسوزند و چشمها بگریند برای او که تنها و بی کس در گودال قتلگاه افتاده و دشمن بر سینه‌اش نشسته بود…

الا لعنه الله علی القوم الظالمین؛
و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون.

به قلم: علیرضاحسینی عارفمنابع اصلی:
۱٫ سید بن طاووس؛ اللهوف فی قتلی الطفوف؛ قم: منشورات الرضی، ۱۳۶۴ .
۲٫ شیخ عباس قمی؛ نفس المهموم؛ ترجمه و تحقیق علامه ابوالحسن شعرانی؛ قم: انتشارات ذوی القربی، ۱۳۷۸ .
۳٫  اشعار، زبان حال هستند و سندیت ندارند. (و برگرفته‌اند از جزوه آموزشی آداب مرثیه‌خوانی با عنوان طنین عشق؛ تهیه و تنظیم مرتضی وافی؛ قم: انتشارات شفق، ۱۳۸۰).

مربوطه به : معارفدین و اندیشهاخبار ویژهاخبارپایگاهاخبار

کلمات کلیدی:

RSS

دیدگاه شما :